تبليغاتX
روده
نگفتنیها را می نویسم .نشنیدنیها را بخوان
 
 

سردار جعفری رئیس سپاه پاسداران از یک عملیات گستردهبا حضور نیروهای بسیج و سپاه برای مبارزه با تروریستها در شمالغرب کشور خبر داد.

او اعلام کرد که چهل و پنج نفر تروریست در این عملیات کشته شده اند ولی با هوشیاری و قدرتمندی این نیروها  تنها یکنفر از ایشان به شهادت! رسیده است.

عجیب نیست سپاه پاسداران که برای کوچکترین عملیاتش روزها تبلیغ می کند بعد از نشر خبر گور های بی نام و نشان از یک عملیات با تقریبا" همان تعداد کشته خبر می دهد؟

چه هدفی از این همزمانی اخبار منتشره دارند؟

وآیا سپاهی که جوانان مردم را پشت کهریزک در گورهای دسته جمعی دفن می کند جنازه تروریستهای کافر فاسد ملحد را جمع کرده و از شمالغرب به تهران آورده است؟

 

پ.ن:آنقدر از صدا وسیما ضد و نقیض و دروغ شنیده ایم که همینجوری واسی خودمان تحلیل می کنیم و  منتظر اعلام نتایج  بررسیهای کارشناسانه  بیست و سی نمی مانیم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ال در شنبه هفتم شهریور 1388  |
  مربوط به کامنت پست قبلی
 

فکر می کردم آنچه " احسان " در نظرگاه نوشته یک شوخی است.

حالا اما فکر می کنم  اینکه باید تغییری ایجاد کنیم خیلی جدی است.

|+| نوشته شده توسط ال در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 در حاشیه معرفی وزرای زن
 

 

ما میگیم خر نمی خوایم پالون خر عوض میشه...

آجرلو؟

زنی که از مردان مرد سالار تراست!

 

|+| نوشته شده توسط ال در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 
 

شال سبز می اندازید آقا!

شما معجزه نه هزاره سوم که تمام هزاره ها هستید.

سیادت از زمان شما از مادر هم منتقل می شود! مثل ایدز و هپاتیت!

شعر هم می خوانید آقا!

حیف که این لا مروتها حتی شعر را  درست نمی گویند تا مهر آفرین مهر آخرین نباشد!

مقام عظمای ولایت تنها در زمان شما به شکل واقعی خود پدید آمد!پدیده شاخ و دم که نمی خواهد.

هرشگرفی که در باور دیگران نگنجد یک پدیده است آقا!

دستی را که چهار سال قبل بوسیدید امروز نمیگذارید حتی بر سرتان کشیده شود !

عجیبتر آنکه شما! آنهم شما!سرما هم خورده اید آقا!

عجب ویروس بی پدری !چه روزی بینی قشنگ شمارا در گیر کرد که حتی نمی توانستید برای ظاهر سازی هم که شده در مقابل اینهمه دوربین و چشم منتظر و بهانه جو و خشمگین بوسه عشق بنوازید!!!

لب که نمی خواستید بدهید آقا ! یک ماچ معمولی می دادید همه چیز! می خوابید.رابطه پدرو پسریتان هم به مادرتان هیچ ربطی ندارد.پدر سوخته ها از هر جمله حرف درست می کنند آقا!

قسم دروغ هم به قرآن اصلا" واجب کفایی است .کره خرها به هر بهانه اغت شاش می کنند!روی همه هیکل شما!حالا خوبست هیکل درشتی هم ندارید وگرنه بزرگش را می کردند!!!

اصلا" اگر همه دنیا هم که شما را قبول نداشته باشند ما خودمان که قبول داریم.یعنی اول نداشتیم ها !فکر می کردیم مایه آبروریزی هستید ولی از وقتی چند روز در خدمت دوستان وزارت اطلاعات و باز جوهای مهربانی که اصلا" با هم دوست بودیم ...بودیم یکدفعه فهمیدیم که چقدر ...چقدر شما را قبول داریم و اینا!

ای من به جای  آن هاله نور دورسرتان  بگردم. چقدر قیافه تان فتو ژنیک می شود وقتی می گویید " در ایران کسی منتظر تبریک شما نیست"

ای ایران به فدای یک تار موی دماغتان که مثل جنیفر لوپز عادت دارید انگشت تویش بکنید!

چقدر تقلب در انتخابات اسم رمز احمقانه ای بود.چقدر ما احمق بودیم که امدیم رای دادیم....اهه ببخشید منظورم اینست که چقد راحمق بودیم که به شما رای ندادیم!

یکبار دیگر فقط یکبار دیگر شما انتخابات برگزار کنید ببینید چطور ما همه همه همه همه همه همه...

 

 

پ.ن .همه همه همه همه...

 

 

|+| نوشته شده توسط ال در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 سکوت کرده ام
 

 :مصباح یزدی کتابی دارد تحت عنوان "جنگ و جهاد در قرآن" .

 در این کتاب او سعی دارد" نظریه عمومی خشونت "را تبیین کند.
به طور اجمال می توان گقت این نظریه بر چهار اصل استوار است :


اول، سرشت انسان خشونت است و خداوند چاره ای جز این آفرینش نداشته است.


دوم آنکه نوعی از این خشونت بدلیل اهداف خوبش پسندیده است.


سوم، باید در به کار بردن این نوع خشونت پیش قدم شد تا هم موانع رفع شود و هم دشمن را در عمل انجام شده قرار داد.


و چهارم، کسی که می تواند تشخیص دهد کدام خشونت بد است یا خوب و اینکه این خشونت کی و کجا باید به کار رود، ولی مطلقه فقیه است. او این اختیار مادام العمر را مستقیماً از خدا کسب می کند و اعمالش ابداً قابل استیضاح نیست

منبع: mardanehagh.blogspot

حال تکلیف شرعی ما چیست؟

پ .ن. یکی از مجتهدین حرفی بزند لطفا"!


 

|+| نوشته شده توسط ال در شنبه بیستم تیر 1388  |
 
 

واقعا" که این حکومت خداییه!

خداشون هم مثل خودشون بلایی به سرمون در میاره که همیشه بگیم "خوب! بازم خوبه که فلان نشد ...خداراو شکر که تنمون سالمه "بعد که می زنن و تنمون رو هم نا کار می کنن باز بگیم "بازم خدادو شکر ٬ نفسی میاد و میره!!!

همین؟

یعنی واقعا" زندگی اینه که نفسی بیاد و بره؟

اینی که ما داریم یعنی واقعا" زندگییه که خدا برای بنده هاش خواسته؟

یا مارو آفریده که تلاش کنیم و اونچه رو که نمی پسندیم تغییر بدیم؟

اصلا" هرچی می کشیم از همین فرهنگ احمقانه قناعت و شکر گذاریه!

" خدایا به داده و نداده ات شکر"

اگر منظور داده های خوب و نداده های بده ٬ خوب بعله ٬ شکر.

اما اگر به خاطر نداد های خوب هم باز مثل خر و یابو که به هر حداقلی راضیند شکر می کنیم این دیگه آخر حماقته! از کی به خاطر چیزی که نداده تشکر می کنن؟

نداده؟ باید خودمون بگیریم!

یعنی چه که همش منتظریم از یه جایی یه چیزی برسه؟

"دیگران کاشتند و ما خوردیم...دیگران داشتند و ما بردیم!"

بعد هم که یه روزی تموم شد "خدا بزرگه"

آخه الاغ! خدا برای آدمهای بزرگ بزرگه ٬ نه تو که دستت فقط به اندازه سهم هر وعده ات باز میشه!

اشتباه نکن! عرفایی که از دنیا بریده بودن خیلی با من و شما فرق داشتن .اونا از تنبلی نبود که قید دنیا رو زدن ٬از شدت کوچکی دنیا دنبال جای بزرگتری بودن.نه مثل من و شما که حاضریم کفنمون رو دراز تر ببرن و  گورمون رو هم بزرگتر بکنن تا چیز بیشتری از این دنیا نصیبمون شه!

من از خدارو شکر کردن خسته شدم ...یه کاری می کنم که یا نباشم و یا اگر هستم اونی باشم که لیاقتمه. 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نصف بدبختیمون از بزرگترها پدر و مادر های ساده لوح اقوام ساده دل شهرستانیمونه!

حالا کار مهم همه مون روشنگری چهره به چهره اقوام و همسایه هاست.

هرکس اگر فقط ده ـ دوازده نفر رو روشن کنه تا سال دیگه جز هاله اطراف تحفه آرادان چیز تاریکی

نمی مونه.

 

پیش به سوی " عزم ملی " برای تصعید شعور سیاسی مردم.

 

|+| نوشته شده توسط ال در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 پیمان مقدس!
 

ازدواج مبتذلترین قراردادیست که بشر وضع کرده است.

 

پیمان بین دو انسان با دو تربیت و جهان بینی و احساس متفاوت برای تمام عمر و تا پایان زندگی  به شدت احمقانه و کوته بینانه است.

از دقیقه و ساعتهای بعد ؛ از حال  هوا و روحیاتمان در روزهای آینده ؛از آدمهای جدیدی که ملاقات می کنیم و احساسات ما را به انحاء گوناگون بر می انگیزند( و حداقل در خیال ما می توانند شریک بهتری از قبلی باشند)هیچ نمی دانیم ؛ با اینهمه در ابتدای جوانی و خامی  قراردادی می بندیم که باید تا پایان عمر به آن وفادار باشیم.

 

برای همین است که نمی توانیم به همسرانمان وفادار بمانیم!!!

 

با خودمان تعارف که نداریم .همه ء ما حداقل یکبار هم شده به نبودن جفتمان اندیشیده ایم.

همهء ما از تکرار با یکنفر بودن خسته می شویم و گاهی فکر می کنیم کاش این زندگی لعنتی جور دیگری بود.

کاش برای چند ساعت هم که شده زیر بار پیمان زناشویی نبودیم و برای خودمان ول می چرخیدیم و   بی خیال  تعهد و تاهل با دیگرانی که هوسمان را بر می انگیزند خوش می گذراندیم.

 

می توانید من را به تمام چیزهایی که نیستم و هستم متهم کنید اما لا اقل گاهی با خودتان روراست باشید.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ال در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 معده الیگارشی

تهران

سال یکهزار و سیصدو هشتاد و هفت خورشیدی

شهر :حیوان غول پیکری که همه چیزمان را بلعیده ،هوای پاک سکوت و آرامش را .

خیابان :روده ء درازغول،با انواع کرمها، ویروسها

خانه ها : چهار دیواری های غیر اختیاری...همه سر در کار هم ...همه آمر بالمعروف و ناهی عن المنکر

اتاقها :فضای خصوص که هر کس می تواند با داشتن تکه عکسی در آن استمنا و استشها کند.می تواند قل قلی داشته باشد یا زرورق. می تواند سرنگ داشته باشد یا ...اما عشق و شریک عشقبازی ...هرگز !

آدمها :گوهی که این روده ء دراز بیرون داده است.حاصل فعل و انفعالات معده الیگارشی !

کلوبهای شبانه ...دیسکو ها ...دنسینگها ...هر جایی که بشود خالی کردیا باری را بر زمین گذاشت که دیگر رو ی دوشهای معمولی جا نمی شود؛با فریاد شاد یا دردمندی؛ با موسیقی ملایم یا تندی.

هرجا که بشود حرف زد و مستی را بهانه کرد ...هرجایی غیر از همه جا را مثل یک غده سرطانی از این بدن بیمار بیرون کشیده اند ...

آی احمقها!

 آنها که جراحی کردید و در آوردید غده سرطانی نبود ...قسمتی از این بدن بود .قسمتی از روده ...مثانه ...تخم ...سرویکس ...قسمتی که کار کردی داشت هرچند کثیف ...اما تخلیه گاهی بود برای آنچه می خواهید انکار کنید.

انکار کنید ...شما از گوه خودتان هم می ترسید ...به کون خودتان هم می گویید با شما نیاید چون تحریک کننده است.

آی احمقها!

آنچه روده بیرون می دهد خالص ترین تولیدی بشر است که شما حتی از درک آن عاجزید ...که اگر بیرون ندهد!!!

آی احمقها !

چوب پنبه هایی که در مقعد مردم کرده اید بیرون بکشید ...این گازها می ترکانند!

به هر سوراخی سر می کشید به امید یافتن رد پای گمراهی .برای گرفتن مچ کسانی که چیزی برای بیرون دادن دارند... آی احمقها !

انگشتهایتان را از سوراخهای مردم بیرون آورید ...بگذارید خارج شوند خارجیها !اینها را خدا برای خروج آفریده

اما افسوس که شما خدا را هم ملحد می دانید.

تهران

سال ...

سال ...

زندان!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظر از تفکراتی در حاشیه مدرنیته

1.به گونه ای از گذشته سخن می گویی که انگار قبلا خبری بوده و الان بر باد رفته. این شهر هم الان گه گرفته هم قبلا و شاید پیشترها بدتر هم بوده. هوای پاک و سکوت و آسایش را بگذار در کنار مثلا یک بیماری وبا که می آمد و هزاران نفر را به یکباره می کشت. یا مثلا آمر معروف6 و ناهی منکر و دخالت در کار همدیگه و نادیده گرفتن زندگی شخصی رو که ما قبلا به بدترین شکلش داشتیم و همین احقاق نصفه و نیمه زندگی شخصی هم ناشی از همین نصفه و نیمه مدرن شدن ما و نصفه و نیمه تبدیل شدن شهر ما به متروپلیس است.
2. از این بخش واقعا خوشم اومد: "آنها که جراحی کردید و در آوردید غده سرطانی نبود ...قسمتی از این بدن بود ". این جمله بیانگر نکته ژرفی است که امروزه باید بر آن تاکید نمود. یعنی بدل ساختن بخشی از یک کل به مقوله شر و مبارزه کردن صرفا با همان جز بدون در نظر گرفتن کل. یا حتی برای اینکه یه کمی هم اذیتت کرده باشم باید بگم مثل شعر خودت که با تفکرات مدرنت هنوز نوستالژیای یک آسمان پاک یا توهم آسایش رو در برابر آلودگی و شلوغی شهر ستایش می کنی یا در برابر گرگ شدن آدمها و بی عاطفگی امروزی در آرزوی آن عشق سنتی و رویایی هستی که نه تنها سالهاست که از آن خبری نیست بلکه از اول هم نبوده و فراموش می کنی که همه اینها با هم همبسته اند.
3. بحث شیرین انگشت و مقعد: می پذیرم که باید انگشتها را در آورد اما به واسطه سرکوب تاریخی چند هزار ساله بدون شک با در آوردن انگشت نوعی طغیان هیستریک سر بر می آورد که اگر نسل بشر را نابود نکند شاید پس از مدتها به تعادل رسد. البته شاید ... ولی چه خالی بی پایانی ...
4. خدا اگر خدا باشد ملحد است !!! خدا اگر دانای مطلق باشد چنان به تناقضات وجودی اش پی می برد که نیستی اش را در می یابد..

|+| نوشته شده توسط ال در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 از عادل فردوسی پور حمایت می کنیم
 

 

اجازه نمی دهیم تربیت بدنی آغشته به سیاست

 شخصیتی فرهیخته چون عادل فردوسی پور را به خاطر حقیقت گویی و افشای کم کاری و نادانی مسئولین تحریم کند.

 

شما هم در وبلاگتان اعلام حمایت کنید.

|+| نوشته شده توسط ال در چهارشنبه دوم بهمن 1387  |
 یک تکه گوشت!قسمت سوم

صدای خندهء دخترها تا هقت تا کوچه اونطرفتر می رفت.

شام و کیک رو خورده  و منتظر باز کردن کادوها بودند.

الناز در حالیکه رژلبش رو تمدید می کرد گفت:"یه آهنگ دیگه بذار....دیگه معلوم نیس کی مهمونی گیرمون بیاد."

فاطمه که به جوراب در رفته اش لاک می زد گفت:" من که از تولد پارسال تو تا حالا مهمونی نرفته بودم ."

بعد چشمهاشو ریز کرد وپرسید:" تو چند سالته؟"

_:" دهه ! از این سوالای نامر بوط نپرسید دیگه ....مگه نسترن که تولدشه گفت چند سالشه که من بگم ؟"

_:"خوب امسالو نگو ...بگو پارسال جشن تولد چند سالگیت بود؟"

_:" زکی ! فک کردی خیلی زرنگی؟....خودت حاضری بگی؟"

_:"آره ! هیجده سال و خرده ای...."

مهرناز از اون سر سالن داد زد:"خردش یه چیزی حدود بیس ساله!"

_:"نه خیرم! فقط دوازده سال!"

_:"ای ترشیدهء بدبخت!"

_:"قربون تو که سه تا شوهر کردی....مگه تو تا حالا یه خواستگار درست و درمون داشتی؟ من لا اقل یه بار نامزد کردم بهم زدم."

_:"دیگه بدتر ! ضمنا" من بیست و شیش سالمه .

_:"هاااا ! بالاخره لو دادی هوررررا.

 

اینور سالنیها سرگرم بگو مگو و هر و کر بودند که ناگهان صدای فریادی آنطرف سالن پذیرایی همه را میخکوب کرد.فرشته هیجانزده استاده بود بالای سر بیتا و با چشمهای گرد شده به او نگاه می کرد.

بیتا سرش پایین بود و با گلهای زیر دستی ور می رفت.

وقتی متوجه سکوت و نگاههای متعجب دیگران شدند ، سعی کردند خود را عادی نشان بدهند.

فرشته نشست و رو به مهمانان لبخند زد :"ببخشید.....اومممم! خوب ...مثل اینکه زیادی بلند داد زدم"

بیتا که قرمز شده بود سرش را برای تصدیق تکان داد و در حالیکه یک یک دوستانش را از نظر می گذارنید گفت:"آره ! خیلی – زیادی – بلند!"

چند لحظه به سکوت گذشت .جمع منتظر بود تا توضیحی  دربارهء فریاد هیجان زدهء فرشته  که احتمالا" بیتا باعث آن بود ،بشنود.

بیتا به فرشته و فرشته به الناز و فاطمه و یاسمن و معصومه و رویا و نسترن و بقیه دخترها  نگاه می کرد و سعی می کرد با خنده ای تصنعی انها را از کنجکاوی کردن منصرف کند.

اما دخترهای جوان دم بخت ( یا دم بد بختی ) به راحتی از موضوع جالب و فریاد درآور! نمی گذرند.

این خصلت زنهاست که تا عمق هر چیزی پیش می روند و فیها خالدونش را بیرون می کشندو تازه ؛ مردها را  در این زمینه سطحی و بی تفاوت می دانند.

برای همین است که دربحثها و منظرات خانوادگی بیشتر مسائلی که خراب می شود رد پای  زنها را دارد و البته بیشتر مسائلی هم که درست می شود اثری  غیر مستقیم از زنهاست؛ خراب یا درست شدنها بستگی به درایت و سیاست زنهای دورو بر دارد.

 

نسترن سکوت را شکست:" چی شد؟از چی اینهمه تعجب کردی؟"

آنچه نباید بشود شده بود.

فرشته به خود پیچید:"هیچی ....یعنی .....نمی دونم ....بیخودی !

_:"بیخودی ؟"

_:"بیخود کردی که  بیخودی ! "پشت چشمی نازک کرد و قری به سر گردن داد یعنی که عشوهء خرکی آمده:"بیخود!"

همه زدند زیر خنده !رویا  همیشه اطوارهای بامزه را بسیار به موقع می آمد و اطوارها هم به او می آمدند، نه مثل عشوهء دخترهای تازه به دوران رسیده که تا قم نرفته لهجه ء فرنگ رفته ها رادارند وتک زبانی حرف می زنند یا شین  سینشان میزند . فرق نمی کند قشنگ است یا نه ؛ کافیست متفاوت باشد و در یاد دیگران بماند.

 

فاطمه رو به بیتا گفت:"تو بگو بیتا جونم! چی بهش گفتی که اینجوری ترکید؟"

بیتا فقط به فرشته نگاه کرد.

نسترن خندید:" اینجوری که تو نگاش کردی معلومه قضیه ناموسیه!"

 

 

از زیر زبانش کشیده بودند.

دخترها از زیر زبان مار هم حرف می کشند چه برسد به یکی از خودشان؛ بخصوص اگر خودش هم خیلی مطمئن نباشد که گفتن بهتر است یا نگفتن.

سکوت دخترها بعد از سکوت و سر به زیر انداختن بیتا با لپهای گلبهی زیاد طول نکشید.

پچ پچ ها بلند و بلند تر شد و همهمه د رگرفت و ظرف کمتر از یک دقیقه هرکس برای ابراز نظر خود مجبور بود فریاد بزند چون دونفر- سه نفر در حال تبادل نظردرباره ء این موضوع بدیع بودند.

 

صدای زنگ تلفن را کسی جر نسترن نمی شنید. نسترن روی میز کوبید ...دوبار... سه بار ...کم کم همهمه مثل فرو نشستن گرد و غبار ناشی از خالی کردن یک کامیون ماسه ؛ آرام گرفت.

_:"مامان میگه خیلی داد بیداد نکنید صدای همسایه ها در میاد.

مادرش طبقهء پایین پیش مادر بزرگش بود.

تصمیم گرفتند آرام و آهسته بحث شیرین و هیجان انگیزشان را ادامه دهند تا مجبور نشوند مهمانی را ترک کنند.

رویا با لوندی گفت:" بالاخره باید از بیتا هم پرده برداری بشه." و همه خندیدند.

فاطمه چشمانش را ریز کرد و با ژست یک آدم دقیق و باهوش از بیتا پرسید:" یعنی واقعا" ازدواج نکردن به اینهم دردسر می ارزه؟"

الناز تقریبا" فریاد زد:" معلومه که می ارزه ! فک می کنی ازدواج کنه دردو مرضش تموم میشه؟ بدتر میشه که بهتر نمیشه. مگه مامانامون نیستن ...سه ماه یه بار معاینه لازمن ...کار راحتیم که نیست...هی برو بخواب رو اون تختای نصفه لنگاتو هواکن...

همه خندیدند.

یاسمن دنباله ء حرف را گرفت:"...تازه درد اون انبر کوفتی به کنار دکتر اگه بتون میخواد سرشم بکنه تو راحت معاینه کنه هی میگه شل کن ...شل کن...بابا بی پدر چی چی رو شل کنم دستتو تا آرنج کردی تو هی میگی شل کن...من که تا طلاق نگرفته بودم ماهی یه بار دکتر بودم هیچوقتم خوب نشدم .دکتر اول یه سری دارو هم برای اون مرتیکه نوشت ؛ یه شب می زد سه شب نمی زد افاقه نکرد.بعد گفت شوهرتم باید معاینه بشه ولی زیر بار نمی رفت توله سگ! از بسکه خودخواهن این مردا...فقط بکنن ! حالا فرق نمی کنه بعدش چی میشه!

_:"بابا شوهر تو که خوب بود؛ شوهر سمانه غیر طبیعی بود فقط ..."

و آشاره به پشتش کرد.

_:"چی شد راستی ؟ طلاق گرفت؟"

_:" نه ! مرتیکه با زبون بازی و پول و مسافرتای چپ و راست نمیذاره که ...تا میاد زمزمهء طلاق رو را بندازه می برتش سفر خارج یا یه تیکه جواهر می کنه تو حلقشو خفش می کنه."

_:"نه عزیزم ! اون خودشم بدش نمیاد . طلاقم یه دستاویزه که مرده رو بدوشه وگرنه شوهرش خوبه."

_:"خوبه ؟ آقا چارتا چارتا دوس دختر داره ...تو بودی عمرا" تحمل می کردی."

_:"منم هش تا هش تا دوس پسر می گرفتم ماه!از خدامم بود."

_:"سمانه هم گمونم داره ...وگرنه نمی تونس تاب بیاره."

_:"سمانه پسره رو دوس نداره  وگرنه نمیذاشت کار به اینجا بکشه."

_:"اصلا" شوهر کردن کلش زیر سواله ! چرا عاقل کند کاری ..."

معصومه که تا آن لحظه شنونده بود معترض شد:"اینجورام نیست .مردای خوبم زیادن .من از ازدواجم راضیم ."

_:"نشاشیدی شب درازه ! تو تازه دو ساله شوهر کردی."

_:" دلیل نمیشه .ازدواجای ناموفق از روز اول خودشونو نشون میدن."

رویا بلند شد ؛ دستهایش را از دو طرف باز کرد و با لحن مخصوص خودش در قالب یک مجری گفت:" معرفی می کنم :خانم رویا مرادی با هشت سال سابقه در امر مقدس ازدواج هنوز سر بعله ء روز اولش هست و همسرش رو هر روز بیشتر از دیروز دوست دارد." و با نوک دست خودش را نشان داد.

دختر ها برایش کف زدند و سوت و جیغ و لی لی لی لی ...

فرشته که دستانش را از پشت دور گردن بیتا حلقه کرده بود در حالیکه به چشمهای عسلی بیتا زل زده بود گفت:" ولی دوستم دوس نداره شوهر کنه می خواد آقای خودش باشه نوکر خودش .

_:"خوب یه دوس پسر توپ گیر بیاره که درمانش کنه .

بقیه دختر ها می دانستند بیتا از شوخیهای سبک جنسی خوشش نمی آید اما مهرناز یک سالی بیشتر نبود که  به جمع آنها پیوسته بود.

ساکت ماندن همه و بی اعتنایی بیتا مهرناز را متوجه شوخی نسنجیده اش کرد؛ خواست مثلا" خودش را از تک و تا نیندازد خرابتر کرد:"حالا راستشو بگو ، خواستگار نداری و فیلمته یا واقعا" شوهر نمی خوای؟

_:"تو ننالی میگن لاله؟

مهرناز تا بنا گوش قرمز شد.

فرشته بیتا را بوسید و گفت:"دوستم خیلی هم خواستگار داره ...یکیش دایی خود من ! ولی نازش زیاده

_:"نازش زیاد نیست .سر خر نمی خواد!

همه جز فرشته خندیدند.

رویا گفت :"مادر بزرگ من می گفت " مرد مثل ماست ظل السلطنه ست .نیگاش می کنی ماسته ، می خری دوغه ، می خوری آبه."

_:"مامان منم میگه فکر ازدواج از خود ازدواج شیرینتره .با اینکه از ازدواج خودش راضیه اما اصراری به ازدواج من و خواهرم نداره."

شیما که دختر کم حرفی بودگفت_:"بابای من میگه هرچیزی خوبش خوبه"سرش را با طمانینه تکان داد تا توجه بیشتری را جلب کندو ادامه داد:" تنها چیزی که خوبشم بَده ..." مکث کرد و مثل یک سخنران همه را از نظر گذراند:" زنه"

دخترها غریدند و خندیدند و گفتند که شانس آورده بابای توئه وگرنه می دادیم از فلانش دارش بزنن!

بیتا گفت:" من اگر مرد ایده آلم رو پیدا کنم با ازدواج مشکلی ندارم ؛ اما اصلا" حاضر نیستم با یه مرد عادی ازدواج کنم."

_:" تو مگه خودت بی ایرادی که دنبال مرد بی ایراد می گردی؟"

_:"یا غیر عادی؟"

_:"نه ! و دقیقا" به همین دلیل نمی تونم با یه مرد عادی زندگی کنم ضمنا" نگفتم بی ایراد گفتم ایده آل ...یعنی خوشایند من ."

:"اینا بیشتر شبیه شعاره! مرد و که خدا نیافریده واسی حال و حول من و تو...من و تو رو واسی حال دادن به مردا آفریده.کاربرد دیگه ای نداریم.هی برو اپیلاسیون بیا بده ؛ برو آرایشگاه ؛ بیا بده برو دکتر بیا بده .هی گاییدن هی زاییدن!"

_:"اتفاقا" بر عکس ! این مردان که از صب تا شب جون می کنن پول در آرن بعد بیارن دو دستی تقدیم ما کنن بریم همه رو نیم ساعته خرج کنیم.در واقع مردا گاییده میشن نه زنا"

_:" چه فایده ! اونا چند تا چند تا حال می کنن ما اول تا آخر فقط با یکی!"

_:"از کجا معلوم ؟"

همه ساکت شدند. این حرف از بیتا بعید بود.

_:"نه واقعا" از کجا معلوم ؟آمار فساد و طلاق و کشتن شدن زنها به دست شوهر یا شوهر ها به دست زن چیز دیگه ای رو نشون میده"

_:"بیتا جونم بحث رو فلسفی نکن.به فرض که اینطور باشه ...همیشه درو تخته با هم جورن .زنای اینکاره شوهراشونم اینکارن.

_:"اصولا" به همدیگه مجوز میدن که خودشون راحت باشن."

_:"یه چیزی تو مایه های بده بستون در انواع مختلف .در قبال پول یا  آزادی یا مسافرت ...

_:"یا حماقت ؛ یا تظاهر به حماقت!

_:"من میگم این بالاخره نوعی از زندگیه .بودنش یه مشکلاتی داره نبودنش مشکلات دیگه ای .بستگی به تلقی هرکس از زندگی داره."

_:"از کرامات شیخ ما اینست ...شیره را خورد و گفت شیرین است!"

فاطمه صندلش را در آورد و به طرف رویا پرت کرد.رویا جا خالی داد؛ خورد به گلدان و افتاد .

در همین حین تلفن زنگ زد و مادر اعلام کرد که کم کم نخود نخود بخوانید.

آه و ناله ء دختره ا در آمد که آه کم بود وتازه می خواستیم برقصیم و حال نکردیم و...

مردها در هر شرایطی حالشان را می کنند. در کوتاهترین فرصت با حداقل امکانات. اما برای حال کردن زنها شرایط پیچیده تر است . حال فیزیکی و متا فیزیکی فرق چندانی ندارد.زنها دیر تر متمتع می شوند و همین امر موجب بزرگترین اختلافات بین جنس اول و دوم می شود.

 

 

 ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط ال در یکشنبه سوم آذر 1387  |
 
 
بالا