صدای خندهء دخترها تا هقت تا کوچه اونطرفتر می رفت.
شام و کیک رو خورده و منتظر باز کردن کادوها بودند.
الناز در حالیکه رژلبش رو تمدید می کرد گفت:"یه آهنگ دیگه بذار....دیگه معلوم نیس کی مهمونی گیرمون بیاد."
فاطمه که به جوراب در رفته اش لاک می زد گفت:" من که از تولد پارسال تو تا حالا مهمونی نرفته بودم ."
بعد چشمهاشو ریز کرد وپرسید:" تو چند سالته؟"
_:" دهه ! از این سوالای نامر بوط نپرسید دیگه ....مگه نسترن که تولدشه گفت چند سالشه که من بگم ؟"
_:"خوب امسالو نگو ...بگو پارسال جشن تولد چند سالگیت بود؟"
_:" زکی ! فک کردی خیلی زرنگی؟....خودت حاضری بگی؟"
_:"آره ! هیجده سال و خرده ای...."
مهرناز از اون سر سالن داد زد:"خردش یه چیزی حدود بیس ساله!"
_:"نه خیرم! فقط دوازده سال!"
_:"ای ترشیدهء بدبخت!"
_:"قربون تو که سه تا شوهر کردی....مگه تو تا حالا یه خواستگار درست و درمون داشتی؟ من لا اقل یه بار نامزد کردم بهم زدم."
_:"دیگه بدتر ! ضمنا" من بیست و شیش سالمه .
_:"هاااا ! بالاخره لو دادی هوررررا.
اینور سالنیها سرگرم بگو مگو و هر و کر بودند که ناگهان صدای فریادی آنطرف سالن پذیرایی همه را میخکوب کرد.فرشته هیجانزده استاده بود بالای سر بیتا و با چشمهای گرد شده به او نگاه می کرد.
بیتا سرش پایین بود و با گلهای زیر دستی ور می رفت.
وقتی متوجه سکوت و نگاههای متعجب دیگران شدند ، سعی کردند خود را عادی نشان بدهند.
فرشته نشست و رو به مهمانان لبخند زد :"ببخشید.....اومممم! خوب ...مثل اینکه زیادی بلند داد زدم"
بیتا که قرمز شده بود سرش را برای تصدیق تکان داد و در حالیکه یک یک دوستانش را از نظر می گذارنید گفت:"آره ! خیلی – زیادی – بلند!"
چند لحظه به سکوت گذشت .جمع منتظر بود تا توضیحی دربارهء فریاد هیجان زدهء فرشته که احتمالا" بیتا باعث آن بود ،بشنود.
بیتا به فرشته و فرشته به الناز و فاطمه و یاسمن و معصومه و رویا و نسترن و بقیه دخترها نگاه می کرد و سعی می کرد با خنده ای تصنعی انها را از کنجکاوی کردن منصرف کند.
اما دخترهای جوان دم بخت ( یا دم بد بختی ) به راحتی از موضوع جالب و فریاد درآور! نمی گذرند.
این خصلت زنهاست که تا عمق هر چیزی پیش می روند و فیها خالدونش را بیرون می کشندو تازه ؛ مردها را در این زمینه سطحی و بی تفاوت می دانند.
برای همین است که دربحثها و منظرات خانوادگی بیشتر مسائلی که خراب می شود رد پای زنها را دارد و البته بیشتر مسائلی هم که درست می شود اثری غیر مستقیم از زنهاست؛ خراب یا درست شدنها بستگی به درایت و سیاست زنهای دورو بر دارد.
نسترن سکوت را شکست:" چی شد؟از چی اینهمه تعجب کردی؟"
آنچه نباید بشود شده بود.
فرشته به خود پیچید:"هیچی ....یعنی .....نمی دونم ....بیخودی !
_:"بیخودی ؟"
_:"بیخود کردی که بیخودی ! "پشت چشمی نازک کرد و قری به سر گردن داد یعنی که عشوهء خرکی آمده:"بیخود!"
همه زدند زیر خنده !رویا همیشه اطوارهای بامزه را بسیار به موقع می آمد و اطوارها هم به او می آمدند، نه مثل عشوهء دخترهای تازه به دوران رسیده که تا قم نرفته لهجه ء فرنگ رفته ها رادارند وتک زبانی حرف می زنند یا شین سینشان میزند . فرق نمی کند قشنگ است یا نه ؛ کافیست متفاوت باشد و در یاد دیگران بماند.
فاطمه رو به بیتا گفت:"تو بگو بیتا جونم! چی بهش گفتی که اینجوری ترکید؟"
بیتا فقط به فرشته نگاه کرد.
نسترن خندید:" اینجوری که تو نگاش کردی معلومه قضیه ناموسیه!"
از زیر زبانش کشیده بودند.
دخترها از زیر زبان مار هم حرف می کشند چه برسد به یکی از خودشان؛ بخصوص اگر خودش هم خیلی مطمئن نباشد که گفتن بهتر است یا نگفتن.
سکوت دخترها بعد از سکوت و سر به زیر انداختن بیتا با لپهای گلبهی زیاد طول نکشید.
پچ پچ ها بلند و بلند تر شد و همهمه د رگرفت و ظرف کمتر از یک دقیقه هرکس برای ابراز نظر خود مجبور بود فریاد بزند چون دونفر- سه نفر در حال تبادل نظردرباره ء این موضوع بدیع بودند.
صدای زنگ تلفن را کسی جر نسترن نمی شنید. نسترن روی میز کوبید ...دوبار... سه بار ...کم کم همهمه مثل فرو نشستن گرد و غبار ناشی از خالی کردن یک کامیون ماسه ؛ آرام گرفت.
_:"مامان میگه خیلی داد بیداد نکنید صدای همسایه ها در میاد.
مادرش طبقهء پایین پیش مادر بزرگش بود.
تصمیم گرفتند آرام و آهسته بحث شیرین و هیجان انگیزشان را ادامه دهند تا مجبور نشوند مهمانی را ترک کنند.
رویا با لوندی گفت:" بالاخره باید از بیتا هم پرده برداری بشه." و همه خندیدند.
فاطمه چشمانش را ریز کرد و با ژست یک آدم دقیق و باهوش از بیتا پرسید:" یعنی واقعا" ازدواج نکردن به اینهم دردسر می ارزه؟"
الناز تقریبا" فریاد زد:" معلومه که می ارزه ! فک می کنی ازدواج کنه دردو مرضش تموم میشه؟ بدتر میشه که بهتر نمیشه. مگه مامانامون نیستن ...سه ماه یه بار معاینه لازمن ...کار راحتیم که نیست...هی برو بخواب رو اون تختای نصفه لنگاتو هواکن...
همه خندیدند.
یاسمن دنباله ء حرف را گرفت:"...تازه درد اون انبر کوفتی به کنار دکتر اگه بتون میخواد سرشم بکنه تو راحت معاینه کنه هی میگه شل کن ...شل کن...بابا بی پدر چی چی رو شل کنم دستتو تا آرنج کردی تو هی میگی شل کن...من که تا طلاق نگرفته بودم ماهی یه بار دکتر بودم هیچوقتم خوب نشدم .دکتر اول یه سری دارو هم برای اون مرتیکه نوشت ؛ یه شب می زد سه شب نمی زد افاقه نکرد.بعد گفت شوهرتم باید معاینه بشه ولی زیر بار نمی رفت توله سگ! از بسکه خودخواهن این مردا...فقط بکنن ! حالا فرق نمی کنه بعدش چی میشه!
_:"بابا شوهر تو که خوب بود؛ شوهر سمانه غیر طبیعی بود فقط ..."
و آشاره به پشتش کرد.
_:"چی شد راستی ؟ طلاق گرفت؟"
_:" نه ! مرتیکه با زبون بازی و پول و مسافرتای چپ و راست نمیذاره که ...تا میاد زمزمهء طلاق رو را بندازه می برتش سفر خارج یا یه تیکه جواهر می کنه تو حلقشو خفش می کنه."
_:"نه عزیزم ! اون خودشم بدش نمیاد . طلاقم یه دستاویزه که مرده رو بدوشه وگرنه شوهرش خوبه."
_:"خوبه ؟ آقا چارتا چارتا دوس دختر داره ...تو بودی عمرا" تحمل می کردی."
_:"منم هش تا هش تا دوس پسر می گرفتم ماه!از خدامم بود."
_:"سمانه هم گمونم داره ...وگرنه نمی تونس تاب بیاره."
_:"سمانه پسره رو دوس نداره وگرنه نمیذاشت کار به اینجا بکشه."
_:"اصلا" شوهر کردن کلش زیر سواله ! چرا عاقل کند کاری ..."
معصومه که تا آن لحظه شنونده بود معترض شد:"اینجورام نیست .مردای خوبم زیادن .من از ازدواجم راضیم ."
_:"نشاشیدی شب درازه ! تو تازه دو ساله شوهر کردی."
_:" دلیل نمیشه .ازدواجای ناموفق از روز اول خودشونو نشون میدن."
رویا بلند شد ؛ دستهایش را از دو طرف باز کرد و با لحن مخصوص خودش در قالب یک مجری گفت:" معرفی می کنم :خانم رویا مرادی با هشت سال سابقه در امر مقدس ازدواج هنوز سر بعله ء روز اولش هست و همسرش رو هر روز بیشتر از دیروز دوست دارد." و با نوک دست خودش را نشان داد.
دختر ها برایش کف زدند و سوت و جیغ و لی لی لی لی ...
فرشته که دستانش را از پشت دور گردن بیتا حلقه کرده بود در حالیکه به چشمهای عسلی بیتا زل زده بود گفت:" ولی دوستم دوس نداره شوهر کنه می خواد آقای خودش باشه نوکر خودش .
_:"خوب یه دوس پسر توپ گیر بیاره که درمانش کنه .
بقیه دختر ها می دانستند بیتا از شوخیهای سبک جنسی خوشش نمی آید اما مهرناز یک سالی بیشتر نبود که به جمع آنها پیوسته بود.
ساکت ماندن همه و بی اعتنایی بیتا مهرناز را متوجه شوخی نسنجیده اش کرد؛ خواست مثلا" خودش را از تک و تا نیندازد خرابتر کرد:"حالا راستشو بگو ، خواستگار نداری و فیلمته یا واقعا" شوهر نمی خوای؟
_:"تو ننالی میگن لاله؟
مهرناز تا بنا گوش قرمز شد.
فرشته بیتا را بوسید و گفت:"دوستم خیلی هم خواستگار داره ...یکیش دایی خود من ! ولی نازش زیاده
_:"نازش زیاد نیست .سر خر نمی خواد!
همه جز فرشته خندیدند.
رویا گفت :"مادر بزرگ من می گفت " مرد مثل ماست ظل السلطنه ست .نیگاش می کنی ماسته ، می خری دوغه ، می خوری آبه."
_:"مامان منم میگه فکر ازدواج از خود ازدواج شیرینتره .با اینکه از ازدواج خودش راضیه اما اصراری به ازدواج من و خواهرم نداره."
شیما که دختر کم حرفی بودگفت_:"بابای من میگه هرچیزی خوبش خوبه"سرش را با طمانینه تکان داد تا توجه بیشتری را جلب کندو ادامه داد:" تنها چیزی که خوبشم بَده ..." مکث کرد و مثل یک سخنران همه را از نظر گذراند:" زنه"
دخترها غریدند و خندیدند و گفتند که شانس آورده بابای توئه وگرنه می دادیم از فلانش دارش بزنن!
بیتا گفت:" من اگر مرد ایده آلم رو پیدا کنم با ازدواج مشکلی ندارم ؛ اما اصلا" حاضر نیستم با یه مرد عادی ازدواج کنم."
_:" تو مگه خودت بی ایرادی که دنبال مرد بی ایراد می گردی؟"
_:"یا غیر عادی؟"
_:"نه ! و دقیقا" به همین دلیل نمی تونم با یه مرد عادی زندگی کنم ضمنا" نگفتم بی ایراد گفتم ایده آل ...یعنی خوشایند من ."
:"اینا بیشتر شبیه شعاره! مرد و که خدا نیافریده واسی حال و حول من و تو...من و تو رو واسی حال دادن به مردا آفریده.کاربرد دیگه ای نداریم.هی برو اپیلاسیون بیا بده ؛ برو آرایشگاه ؛ بیا بده برو دکتر بیا بده .هی گاییدن هی زاییدن!"
_:"اتفاقا" بر عکس ! این مردان که از صب تا شب جون می کنن پول در آرن بعد بیارن دو دستی تقدیم ما کنن بریم همه رو نیم ساعته خرج کنیم.در واقع مردا گاییده میشن نه زنا"
_:" چه فایده ! اونا چند تا چند تا حال می کنن ما اول تا آخر فقط با یکی!"
_:"از کجا معلوم ؟"
همه ساکت شدند. این حرف از بیتا بعید بود.
_:"نه واقعا" از کجا معلوم ؟آمار فساد و طلاق و کشتن شدن زنها به دست شوهر یا شوهر ها به دست زن چیز دیگه ای رو نشون میده"
_:"بیتا جونم بحث رو فلسفی نکن.به فرض که اینطور باشه ...همیشه درو تخته با هم جورن .زنای اینکاره شوهراشونم اینکارن.
_:"اصولا" به همدیگه مجوز میدن که خودشون راحت باشن."
_:"یه چیزی تو مایه های بده بستون در انواع مختلف .در قبال پول یا آزادی یا مسافرت ...
_:"یا حماقت ؛ یا تظاهر به حماقت!
_:"من میگم این بالاخره نوعی از زندگیه .بودنش یه مشکلاتی داره نبودنش مشکلات دیگه ای .بستگی به تلقی هرکس از زندگی داره."
_:"از کرامات شیخ ما اینست ...شیره را خورد و گفت شیرین است!"
فاطمه صندلش را در آورد و به طرف رویا پرت کرد.رویا جا خالی داد؛ خورد به گلدان و افتاد .
در همین حین تلفن زنگ زد و مادر اعلام کرد که کم کم نخود نخود بخوانید.
آه و ناله ء دختره ا در آمد که آه کم بود وتازه می خواستیم برقصیم و حال نکردیم و...
مردها در هر شرایطی حالشان را می کنند. در کوتاهترین فرصت با حداقل امکانات. اما برای حال کردن زنها شرایط پیچیده تر است . حال فیزیکی و متا فیزیکی فرق چندانی ندارد.زنها دیر تر متمتع می شوند و همین امر موجب بزرگترین اختلافات بین جنس اول و دوم می شود.
ادامه دارد...